سه شنبه|30 آبان 1396|02 ربیع الاول 1439|21 November 2017
زمان انتشار: 1396/08/01 - 13:43 |

گفتگو با زوج دانشجويي كه هر دو فرزند شهيد هستند؛

نوه شهيد در لباسي كه از جامه پدربزرگ شهيدش دوختند زائر كربلا شد

گفتگوي خواندني امروز لبيك مصاحبه با فرزند شهيد است.زوج دانشجويي كه هر دو فرزند شهيد هستند و سفر اول است كه به زيارت اباالشهدا(ع)مشرف مي شوند.هر دو در دوره تحصيلات تكميلي در مقطع دكترا تحصيل مي كنند.
به گزارش پايگاه اطلاع رساني حج، مهدي متين پور؛دانشجوي دوره دكتراي تخصصي رشته روانشناسي تربيتي از دانشگاه آزاد اسلامي بيرجند است.با كاروان دانشگاهيان استان خراسان جنوبي راهي عتبات عاليات شده است.كارواني كه ياد شهدا در آن موج مي زند و هر زائر نايب الزياره يك شهيد استان است.پسر كوچكش با لباس رزمي سپاهي كه بر تن دارد نظرم را به خود جلب كرد.جويا كه شدم ديدم از لباس شهيد دوخته شده است و حالا يادگاري پدر به پسر رسيده و او نائب الزياره پدربزرگ شهيدش شده است!خاطرات شنيدني از پدر شهيدش برايمان تعريف كرد كه شما را نيز به خواندن آن دعوت مي كنيم...

اولين سفرتان هست تشريف آورده ايد؟يا قبلا هم آمده ايد؟

هيچ وقت نشده بود شهرهاي زيارتي عراق بيايم .اولين سفر زيارتي من است كه براي زيارت مرقد آقا امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) نيت كرده ام و آمده ام.

خداوند به بنده عنايت كرده است كه هم پدرم شهيد شده و هم عمويم.هم پدر خانمم و هم پسردايي هايم.يك لطفي به خانواده ما شده است ما هميشه در دار و دسته رسيدگي به خانواده شهدائيم.پدرم هم در زمان حياتش و خدمت در سپاه وقتي مي آمد بيرجند غير از جبهه اش فقط ۴ ماه در شهر بود، بقيه اش همه اوقات جبهه بوده يعني روزها را كنار هم بگذاري مي شود ۴ ماه! ايشان در اين ۴ ماه هيچ وقت در شهر در رده هاي رزمي يا كارهاي ديگر نمي رفت، هميشه مي رفت بخش تعاون و اطلاع رساني شهدا، يا رسيدگي به خانواده شهيد و يا بردن خانواده شهدا به اردو. به او مي گفتند يك ماه آمدي زن و بچه هايت را ببيني مي گفت با خانواده هاي شهيد بروم مشهد اين ها اذيت نشوند. همان سنت پدرم براي من هم حفظ شد من هم مدتي در بنياد شهيد بودم.در دانشگاه هم در ستاد شاهد و كمك آقاي عندليب(مدير كاروان) .من دوازده سال در اردوهاي راهيان نور و تفحص سيره شهداي راهيان نور نيز فعاليت كرده ام.



اولين سفر را چرا با كاروان هاي دانشجويي انتخاب كرده ايد؟

سفر دانشجويي يك خوبي هايي دارد كه بقيه سفرها ندارند و آن هم يكدست بودن آن است، همه جوان هستند ،دل و فكرشان هم پاك است، هنوز سياه نشده است. همنشين شدن با اين جوان ها اثر خوبي دارد، زيارت به دل آدم مي چسبد. به حضرت آقا هم نگاه كنيد وقتي جلسه جوان هاست، رهبري سرحال و خندان هستند.

خدا رحمت كند آيت الله مشكيني را .بنده به ايشان ارادت داشتم يك سري همه جوان بوديم محضر ايشان مي رفتم مي خنديدند پرسيديم آقا چيزي شده است ؟مي گفتند بين شما بودن آدم را سرحال مي كند.

خاطره اي از پدر شهيدتان داريد؟

سه ساله بودم كه پدرم شهيد شد،خودم خاطره اي ندارم اما خاطره اي از ايشان برايم تعريف كردند.پدر ما ده روز قبل از اينكه به دنيا بيايم رفت جبهه و چهل روز بعد از اينكه به دنيا آمدم برگشت. مادرم مي گفت در خيابان مي رفتم طرف خانه پدرم، تو هم بغلم بودي با خودم غرغر مي كردم، مي گفتم همه شوهر دارند من هم شوهر دارم! همه پسر دار مي شوند شوهرانشان دورشان مي گردند شوهر من نيست! همه مي خواهند بعد از چند وقت با بچه، ديدن پدر و مادرشان بروند شوهرشان به كمك مي آيد تا مسير سخت را تنها نروند، يك دفعه دست كسي را روي شانه هايم حس كردم! گفت از بنده خدا ناراحتي چرا با خدا دعوا داري؟بچه ام را بده ببينم! مادرم مي گفت من يك لحظه دست و پايم را گم كردم،ترسيدم، اگر پدرت تو را نمي گرفت من رهايت كرده بودم.

ديدم با همان لباس رزم آمده بود، تو را بغل كرد و با من تا خانه پدربزرگ آمد و من داخل رفتم و خوشحال از اينكه آمده و با هم مي رويم خانه پدربزرگ! دايي ات كه آمد جلوي در خوشامد گويي و احوال پرسي، ديدم ايشان نيامد.به دايي ات گفتم چه شد ؟پس كجا رفت؟آقا رضا گفت من در راه ماموريت بودم، گفتم از اين جاده برويم بچه من به دنيا آمده او را ببينم، نمي ايستيم ماشين را سر كوچه نگه داريد بچه را ببينم بر مي گردم برويم. بعد به دايي من گفته بود بچه را بگير، چون خواهرت بفهمد مي روم ناراحت مي شود تا من را نديده بروم. مي گفت بچه را داد و رفت.

هم رزمش مي گويد لحظه خمپاره خوردن ايشان زمين خورد و افتاد آن طرف خاكريز ، چون در ديدرس دشمن بود نمي توانستيم او را بياوريم اين طرف.گفتيم آقا رضا زنده اي ؟گفت نه اين بار رفتم!با بچه ها گفتيم اينجا هم شوخي را رها نمي كند .به يكي از بچه ها گفتم برو ببين چرا نيامد چه شد؟رفتيم ديديم نه واقعا رفته و شهيد شده!



شهيد عليرضا متين پور، بين مردم روستا مشهور به جان بركف است و مردم نمي دانند فاميلي حقيقي ايشان چيست!روستاي ما اسماعيليه نشين هستند و ما عده كمي شيعه ، به اصطلاح آنها اثني عشري هستيم. پدر من آنجا مشهور است. ۱۷ سالگي داماد شده و ۲۲ سالگي شهيد شده، عمر آنچناني نكرده، اما آن قدر در روستا مشهور است خدا به او بركت داده است و مردم روستا دوستش دارند.

عموي من هم دانشجو بود. ترم آخر ادبيات فارسي تربيت مدرس مشهد درس مي خواند كه سال ۶۱ شهيد شد.رفيق ايشان مي گفت عمويم رفته بود حرم و گفته بود اين بار ديگر از جبهه بر نمي گردم. گفتم علي بر مي گردي! گفت اين سري حس مي كنم ديوارهاي شهر دارد مرا در خود مي گيرد، مي خواهم بروم و تنها جايي كه مرا آرام مي كند حرم است، مي روم حرم تا آرام شوم .بعد از آن زيارت رفت و او هم شهيد شد.

بچه هاي روستا هر بار پدرم بر مي گشت در كودكي ها و بازي هايشان به پدرم سنگ مي زدند، يكي از آنها براي من تعريف كرد يك روز در كوچه اي آقا رضا جلوي ما ايستاد، فكركرديم تلافي مي كند. از جيبش چند شكلات بيرون آورد و گفت اين بار هر كس محكم تر بزند براي او پفك و تنقلات مي خرم .من و بچه ها هم در كودكي هايمان باورمان شده بود و فكر كرديم براي اين كار جايزه بهتري مي گيريم!

هر كدام چيزي پيدا كرديم كه دفعه بعد كه آمد او را محكمتر بزنيم .من كه خيلي بچه بودم سنگ كلوخ بزرگي پيدا كردم و روي لبه ديوار ايستادم تا از لبه ديوار بزنم سرآقا رضا، چون نمي توانستم سنگ را پرت كنم كوچك بودم و توان نداشتم بلندش كنم.آقا رضا آمد از دالان كوچه رد شود از بالا سنگ را زدم روي سر او و ديدم آخ گفت و نشست روي زمين! سرش پر از خون شد و من ترسيدم. پرسيد كه بود؟ گفتم من بودم! گفت بيا. از پله هاي گلي لبه ديوار ليز خوردم و پايين آمدم، نشستم به او گفتم محكم بود؟(به گمان خودم كه جايزه بهتري مي گيرم!) گفت آره محكم بود! كيفش را باز كرد و گفت هر چه مي خواهي بردار! به او گفتم سرت خون مي آيد! گفت بزار بيايد. من پفكم را برداشتم و رفتم .

ادامه داستان را آقاي مسافر، دوست و همرزم پدرم تعريف كرد. گفت من با ماشين ايشان را رسانده بودم به دلم افتاد كه نكند اتفاقي براي ايشان بيفتد! رفتم سمت خانه پدري ايشان پياده شدم. ديدم در كوچه نشسته در حالي كه غرق در خون است! فكر كردم او را زده اند! نزديك تر رفتم ديدم نشسته تا خودش را تميز كند. گفتم آقا رضا چه شده چرا خوني هستي؟ ماجرا را برايم تعريف كرد.گفتم چرا گذاشتي بچه ها در بازي هايشان تو را با سنگ بزنند؟ گفت خودم گفتم، بگذار اينجا رمي جمراتمان كنند نفس مان را بزنند! ببينيم چند مرده جلوي اين بچه ها مي ايستيم .

ماجراي لباس سپاهي كه برتن پسرتان هست چيست؟

پدر ما هميشه پيراهن سپاه مي پوشيد و شلوار بسيجي، وقتي كه شهيد شد هم لباس سپاه تنش بود.يكي از پاسدارها مي گويد به او گفتيم چرا اين طور لباس مي پوشي؟گفت شلوار بسيجي مي پوشم يادم نرود اول بسيجي بودم و بعد پاسدار شدم.



پدر كه شهيد شد لباس ايشان را براي ما اندازه زدند، كوچك كردند و تن ما كردند! وقتي خواستيم به لطف و كرم آقا اباعبدالله كربلا بياييم خانم ما گفت قسمت نشد پدر شما برود كربلا، ما هم كه مي خواهيم به نيابت ايشان برويم لباس شهيد را تن پسرمان كنيم تا به نيابت از پدربزرگش برود زيارت آقا اباعبدالله! ان شاءالله بتواند نايب خوبي براي پدرم باشد. برايش دعا مي كنم كه او هم از سيره شهدا درس بگيرد و هر دو از شهدا باشند.

در آخر توصيه اي به دانشجويان داريد؟

من از زبان پدر شهيدم مي گويم.پدرم خودشان گفته اند اگر مي خواهيد مملكت بماند و كشورهاي ديگر هم در كنف اسلام بمانند ولايت ،ولايت ،ولايت! پشت سر آقا باشيد و او را هيچ وقت رها نكنيد! پدر ما تنها وصيت و سفارشش و آنچه ما از ايشان نقل مي كنيم همين است.

منبع: لبيك



برچسب ها:شهيد - كربلا


نظرات
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد:

    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    نام گیرنده:
    پست الکترونيک گیرنده:

    موضوع: